خرید بک لینک

دیروز با سارا از یه جایی تو دانشگاه رد شدیم بعد بهش گفتم یادته ترم اول اینجا باهم عکس گرفتیم ؟ یادش بخیر چقدر زود داریم بزرگ میشیم ، این ترم هم داره تموم میشه

سارا گفت ولی من دلم نمیخواد بزرگ شم ، ای کاش هنوز ترم اول بودیم

گفتم ولی من خوشحالم که زندگی جریان داره

گفت آخه به قیافه ی من میخوره که ترم اولی باشم واسه همین میگم

گفتم سارا جان اعتماد به نفس داشته باش بابا

میخنده میگه چی میگی تو ، من کوهِ اعتماد به نفسم :))

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

امروز خوشحالم . خیلی خوشحال . نمی دانم چرا ؟ بعد از امتحان ایمنو الهه گفت چقدر شاد و سرحال به نظر میای . برایم مهم نبود امتحان را چه کردهام. امروز قرار بود عاطفه و فاطمه و مهدیه و محدثه و یگانه و سحر

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

رفته بودم مثلا فشار خون بگیرم:)) اما عوضش کلی رنگ بازی کردیم ، برای بچه ها شعر خواندیم ، نقاشی کشیدیم و عکس های قشنگ گرفتیم . یکی از این بچه کوچولو ها وقتی داشت با بچه کوچولو های دیگر بازی میکرد پ

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

نه درشت بمان

و نه چندان صعود کن که از دید خارج شوی

بهترین منظره ی گیتی در ارتفاعی میانِ این دو است !

#وقتی نیچه گریست

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

یه استاد اناتومی داریم خیلی گُله، یه پارچه آقا ، مودب ، آراسته و با وقار . مهم تر از این ها جوری درس میده که همونجا سر کلاس یاد میگیری ، شمرده شمرده و با آرامش . از بهترین استاد های دانشگاه مون . این استاد ما حضور غیاب نمیکنه هیچ وقت . و جالبه که سر کلاس هاش فقط کمتر از یک سوم بچه ها حاضر میشن و بقیه به همین دلیل که حاضر غایب نمیکنه کلاس رو به بند کفششون هم نمیگیرن.

خواستم بگم اینم نتیجه ی آزادی, ! اگه جنبه داشتیم اوضاع بهتر از اینا بود...

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

وقتی, نیچه, گریست, را باید خواند ، تا تهش لبخندی از ته دل بزنیم . کتاب را که باز میکنیم با دغدغه های دکتر برویر همراه می شویم ، از زیرکی فروید به وجد می آییم و لجبازی های نیچه ، لجمان را در می آورد

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

می دانستم محسن آمدنی نیست. کسی که دنیا را دوست ندارد ، نمیتوانی به زور نگهش داری...

#سربلند

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

امروز به خاطر درس آداب رفتیم بیمارستان تا با بخش های مختلف آشنا بشیم .

اولین بخش ، اورژانس بود! منتظر استاد بودیم که یهو دیدیم همراه یکی از بیمارا با نگهبان اورژانس شروع کردن تو سر و کله ی هم بزنن! صحنه ی وحشتناکی بود اولین دیدار ! جوری میزدن بهم که گفتم الان یکیشون ضربه مغزی میشه:/

استادمون بهمون گفت که این یه مسأله ی خیلی عادی تو بیمارستانه ، خصوصا تو بخش اورژانس و هم چنین اعصاب و روان و حتی شیوه های فرار در این طور مواقع رو بهمون آموزش داد:))


برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

ما دیروز که رفتیم بیمارستان یه گروه قبل از ما رفته بودن . بعد به ما توصیه کرده بودن که موقع گروه بندی با اینترنی که اسمش بلاله هم گروه نشید چون خوب توضیح نمیده :)) مثلا یه جا به دوستام گفته بود که ب

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

امروز صبح که از خواب پا شدم حس کردم از یک مرز رد شده ام ، بین خواب بیداری خودم را دراز کشیده بر روی سواحل یک جزیره ی کوچک در میانه ی آبیِ اقیانوسی بی کران دیدم . تنها تفاوت این روز از زندگی ام ب

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 17:13

صفحه بندی